ادامه وبلاگی با همین عنوان، در پرشین بلاگ؛ که سیستم آن معیوب شد. |
سپس هشترودی خطاب به حضار جلسه گفت:
(( عزیزان من! چرا اعتقاد به متافیزیک در بین ما
کمرنگ شده ؟! چون اَصالت انسانی خود را از یاد
برده ایم!! من (هشترودی) هنوز که هنوز است هر
وقت احساس دل گرفتگی و افسردگی خاطر میکنم،
"جانماز" مادر بزرگم را - که سالهاست درگذشته-
از گنجه در می آورم و آنرا باز میکنم و می بویـم ؛
هنوز عطر آرامبخش گل های خشک شدۀ درون آن
روح و روان من را نوازش میـدهد! بی اختیار بـیاد
آن زمانها می افتم که کودک بودم و در کنار جانماز
او می نشستم و به عبادت های خالصانه و بی ریای
آن پیرزن چشم می دوختم ؛ و در حسرت آن دوران
در همان حال اشک می ریزم و به تـنهایی خودم در
این دوره و به آوارگی و بیچارگی خودم در این دنیا
گریه می کنم! عزیزان مـن! پس خدا گریه را بـرای
چه آفریده؟! چرا دیگر گریه کردن برای شما معنـی
ندارد ؟! چرا یک نفر از شما نیست که به حال خود
گریه کند و با منهشترودی همدردی کند؟!)). ناگاه
فضای جلسه دگرگون شد؛اشک در چشمان بسیاری
از حضار حلقه زده و آرام آرام بر گونه های ایشان
می غلطید. آنهایی هم که سنگـدل بودند ، باز وانمود
می کردند که دارند یا میخواهند گریه کنند! گویی که
هشترودی همگی ما را هیپنوتیزم کرده بود ! همۀ ما
تسخیر بیانات تکان دهنده واستثنائی این مرد دردمند
شده بودیم! جلسه ای که تا لحظاتی پیش، پر از خنده
و مسخره بازی برخی از حضار بود ، اکنون حال و
هوایی دیگر داشت! همه گریه می کردیم ، و یا سعی
میکردیم که گریه کنیم! صادق هدایت جوّ را شکست
وگفت:((جناب هشترودی!این جلسه برای شما خوب
شد و برای من بد !! می دانید که من حالم از اینگونه
حرفها به هم می خورد!! جلسۀ"ادبیات پارسی"مبدّل
شد به "جلسه عزاداری"!! واین بدترین روز زندگی
من(صادق هدایت) بود که تنها کسی را که به او امید
داشتم(یعنی پروفسورهشترودی را) از دست دادم!))
و بلند شد و به عنوان اعتراض، جلسه را ترک نمود.
از این پس بود که روابط هشترودی و صادق هدایت،
روی به سردی نهاد. هشترودی همانسال (1329ش)
برای شرکت در کنگره بین المللی ریاضی دانان ، در
دانشگاه هاروارد آمریکا، به پیشنهاد شخصی شاه وبه
عنوان نمایندۀ جامعۀ علمی ایران،کشور را ترک گفت
و تا یکسال ماموریت او بطول انجامید. صادق هدایت
که دیگر ازهشترودی هم دلسرد و دلزده شده بود، بار
دیگر عازم پاریس شد. به یاد دارم که نـوروز 1330
گذشته بود که ناگهان خبر رسید، که صادق هدایت در
پاریس با گشودن شیر گاز اطاق خوابـش ، خود کشی
کرده است. پس از آنکه هشترودی به ایران بازگشت،
من (کابوک) و شاهزاده حمید رضا به دیدن او رفتیم؛
من(کابوک)گفتم:"جناب استاد؛ شما هم خبر خودکشی
صادق هدایت را شنیدید؟!".هشترودی سری تکان داد
وگفت:"بله".گفتم:"میگویند با گاز خود را خفه کرده".
هشترودی گفت:" این گاز نبود که او را خفه کرد!! او
در دود و دم تنهایی و خود خواهی خودش خفه شد!! و
من (هـشترودی) هم نتوانستم این بار نیز او را از این
کار ناپسند باز بدارم!". پس از این جریان،حمید رضا
روابط تنگاتنگی با هشترودی پیدا کرده بود.هشترودی
درس ریاضی خصوصی برای حمید رضا گذاشته بود
و"حساب دیفرانسیل" را به حمید رضا چنان آموزش
داده بود که همانند خودش بسیاری ازمسائل ومعادلات
دیفرانسیل را، ذهنی و بدون کمک کاغذ حل می کرد!
حمیدرضا زبان روسی را نیز نزدهشترودی چنان یاد
گرفته بود که بعدها توانست جمعی ازدانشمندان روس
واز جمله " یوری گاگارین" فضانورد معروف را، به
وسیلۀ نامه نگاری های علمی خودش،شیفـته وعلاقمند
مکتب اسلام نماید.هشترودی خیلی به حمیدرضاخوبی
و محبت میکرد و پناهگاهی عاطفی برای او شده بود.
پس از مرگ هشترودی در1355 شمسی، حمید رضا
به من (کـابـوک) می گـفـت:" شعبان!همـیـشه احساس
می کنم که درحق این پـیـرمرد کوتاهی کرده ام! چون
او(یعنی هشترودی) پس از مرگ ناگهانی دخترش در
این اواخر سخت افسرده و گوشه گیر شده بود وهربار
که من(حمید رضا) به دیدارش میـرفتم می دیدم پیرتر
و شکسته تر شده؛ وبه من خیلی وابستگی عاطفی پیدا
کرده بود.من هم اورا تنها نمی گذاشتم.اما بالاخره یک
روز؛حدوداً اوایل شهریور55 بود که من(حمید رضا)
درمسافرت بودم ودوهفته ای شده بود که هشترودی را
ندیده بودم؛ ناگهان برایم تلگرافی آوردند که در آن این
عبارات آمده بود:
"حمید عزیزم ! پسرم!
احساس میکنم مرگ من نزدیک شده؛
زودتر بیا تا برای بار آخر تو را ببینم!
دلم خیلی برایت تنگ شده ؛ زودتر برگرد!
ازدورمی بوسمت! به امید حق! محسن هشترودی".
چون این تلگراف راخواندم احساس کردم دنیا بر سرم
خراب شد وچون وسیلۀ برگشت آماده نبود،چند روزی
معطل شدم؛وقتی 14 شهریوربه تهران رسیدم،با کمال
ناباوری به من گفتند: "هشترودی دیروز مرد!"
-حمید رضا درحالی که گریه اش گرفته بودادامه داد:
-باورکن نمی دانستم این مرد به این زودی می میرد!
اما کاش وقتی دیده بودم حال اوبداست،بمسافرت نرفته
بودم! لذا بخاطراین خطا هیچ وقت خود را نمیـبـخشم!
شاید اگردرکناراو،این چندروزرا میماندم لا اقل دیرتر
می مرد؟! ".
اکنون که نگارنده(کابوک - شعبان طاوسی) این برگه ها
را تحت عنوان آخرین "دفتر خاطرات" خودم ، پاکنویس
میکنم، حدود سه ماه است که خود حمید رضا پهلوی هـم
- به علت ایست قلبی - مرده است. من(کابوک)هم هرگز
باور نمیـکردم که این دوست نازنین من به این زودی از
این دنیای بی وفا بیرون برود و بمیرد ! بیماری سرطان
خون نیز روز به روز من(کابوک) را ضعیفـتر میـسازد
و دوست دارم من هم زودتر بمیرم تا با دوستان و اساتید
درگذشته ام ملاقات کنم...))(دفترخاطرات کابوک/ چاپ
پاییز 1371 شمسی/ ص 110 تا 118).
( مرحوم کابوک نیز اتفاقا" پس از به پایان رساندن این
دفتر خاطرات /در 1آبان 1371 دارفانی را وداع گفـت؛
و در نزدیکی قبر دوست مورد علاقه اش (حمید رضا)
دربهشت زهرا(ع) درنهایت گمنامی به خاک سپرده شد
قبرشادروان کابوک: قطعه 76 / ردیف75/ شماره56
قبرشادروان حمید رضا پهلوی: قطعه 76/ ردیف 27/
شماره 64).
( در اینجا مرحوم کابوک درد دلهای مـفصّل پــروفــسـور
هشترودی را در این جلسه بازگو نموده و ما فقط به پایـان
این گفتارهای ارزنده بسنده می کنیم :) ...... هشترودی به
نحوی مرگبارخسته شده بود؛ نفسی دردمندانه کشید وگفت:
(( عزیزان من ! فرزندان آیندۀ ایران ! ما از کودکی رشـد
میکنیم؛ قد میکشیم؛ بالغ میشویم؛ تنومند وقوی هیکل میشویم
- درس میخوانیم؛مثلاً دیپلومه و لیسانسه و دکتر میشویم ؛
یا شاعر ونویسنده میشویم - دراینجا صادق هدایت سرخود
را به زیر انداخت - ولی"آدم" نمیشویم!! چون فقط به شکم
و پایین شکم فکر میکنیم؛ مثل{...}ها!! یا فقط به پُزدادن و
ژست گرفتن وخودخواهانه دیگران را خرد کردن ، همانند
سگها و گرگها(......). این بود عقده ای که سالهای سال در
گلوی من (هـشـترودی) مثل یک تکه استخوان گیر کرده و
جایی نتوانسته بودم آن را باز کنم !! اما امروز پس از این
همه سالهای تلخ وآزگار، صدای یک " انسان" به گوش من
خورد؛چهرۀ یک"آدم"را دیدم؛شما این نوجوان(حمیدرضا)
را مسخره کردید؛ متـلک پرانی نمـودیـد ؛ زمزمه و ورّاجی
کردید!! اما این پسر در قلب من جا گرفت و کار خود را با
هشترودی چهل و سه ساله، تمام ساخت! علم و دانش درون
مغز این پسر است ؛ نه درون آن"کاغذ پاره هایی" که شما
به عنوان " مدرک تحصیلی" خود، به آنها دل خوش میکنید
و دیگر مردم را "آدم" حساب نمیکنید! دور بریزید این همه
"کاغذ پاره های دروغین"را!! جایگاه علم ودانش اینجاست
- وبا دست به مغزخود اشاره کرد- کدام یک از شما فیزیک
یا مکانیک خوانده؟ دست بلند کند! - یکی دو نفر دستشان را
بلند کردند و هشترودی گفت : - کدام یک از شما میتوانید با
این پسر نوجوان درحضور ما بحث علمی کنید؟!- هیچ کدام
حرفی نزدند! پس هشترودی گفت: - پس لطفاً سر جای خود
بنشینید وفقط به حرف هایش گوش کنید!)). آنگاه روی خود
را به حمید رضا کرد وگفت: (( پسرم! ابن سینا گفته که در
قیامتی که ما مسلمانــها اعتقاد به آن داریم، بدن فیزیکی این
دنیای ما نیست که زنده میشود، بلکه همان قالب مثالی و یـا
به اصطلاح علمای فرانسه: " پریسپری" است که می آید و
پاداش وجزا میبیند.چه جوابی برای او ازهمین راه استدلال
فیزیکی داری؟)). حمید رضا بی درنگ گفت: ((اتفاقاً همین
"پریسپری" است که ذرات پراکنده شده ی بدن فیزیکی خود
را از طریق "امواج گیرنده ی" موجود درخودش "ردّیابی"
وشناسایی میکند، تا دوباره به دستورخداوند متعال، بدن هر
کس جمع آوری و زنده شود و به خود او برگردد. در ثانی،
زنده شدن بدن فیزیکی پس از پوسیده شدن آن، وعده ی خدا
درآیات بسیاری ازقرآن است؛ابن سینا هرچه دلش میخواهد
بگوید!! )). هشترودی لبخندی زد و گفت:((عمری است که
"جفنگیات"همین"ابن سینا" را به خورد ما عقب افتاده ها
داده اند!! چون از فیزیک وارتباط آن با متافیزیک هیچ چیز
نفهمیده ایم!! اکنون خود من (هشترودی) راه حل بسیاری از
معماهای علمی اسلام را فهمیدم واین نوجوان در اینجا و در
این جلسه ، ایمان من را قوی تر ساخت . ای کاش برخی از
این " عمامه به سرها " کمی هم " فیزیک" و "مکانیک" یاد
می گرفتند {.........} )). (به دلیل اهمیت علمی/ادامه دارد)
هشترودی به حمید رضا گفت: (( اینها برای تو کف زدند!
چرا ابراز احساسات نمیکنی؟)). حمید رضا گفت: ((مردم
همیشه همینطور هستند. آنها برای دوست ودشمن و مخالف
و موافق، کف می زنند و سوت میکشند!!)). ناگهان صادق
هدایت با صدای بلندی گفت:((جناب پروفسور! حالا به من
اجازه بدهید که چند سؤال ازاین پسر بپرسم! پسر! تو متولد
کدام سرزمین هستی؟ آیا تو یک نوجوان ایرانی نیستی؟!))
حمید رضا گفت:((چرا. ایرانی هستم.)) هدایت گفت:((پس
چرا هویت خود را فراموش کرده ای؟! چرا از اسلام دفاع
میکنی؟!)). حمید رضا گفت:((اسلام، هویت روح من است
و ایران هویت جسم من است. هویت روح مهمتر از هویت
جسم است.شخصیت یک انسان وابسته به روح اوست نه به
جسم او!)). صادق هدایت عصبانی شد وگفت:(( پسر! تو با
این چهره و چشمان زیبا، حیف نیست که خود را بفروشی؟!
این چَرت و پَرت ها چیست که میگویی ؟! هویت روح یعنی
چه؟ نمی دانم چه کسی مغز تو را شستشو داده!)).حمیدرضا
گفت:((من جسم خود را به خدا فروخته ام؛ لذا به من هویت
معنوی بخشید. و من به این " خودفروشی" افتخار میکنم!)).
هشترودی گفتگو را قطع کرد و دستی با مهربانی بر موهای
حمید رضا کشید و گفت: (( پسرم! دوست دارم بیشتر با شما
آشنا بشوم! شما چند سال دارید؟ تحصیلات شما چیست؟ وچه
مدارکی دارید؟)). حمید رضا گفت:((من 18 ساله هستم.هیچ
مدرک تحصیلی هم ندارم؛حتی دیپلم هم ندارم! چون تحصیل
را نیمه کاره رها کردم واز جوّ کلاس ومدرسه بدم می آمد))
اکثر حاضران - که بیشتر دانشجو بودند و تا لحظاتی پیش از
این، برای حمید رضا کف زده بودند - ناگهان با صدای بلندی
به نشان تمسخر، خنده و قهقهه سر دادند!! هشترودی با خشم
به حاضران نگریست و ناگهان با بانگی بلند گفت:((میخندید!
باید گریه کنید ! آری ! باید به بدبختی خودتان گریه کنید ، که
اخلاق زشت شما سبب شده که چنین نابغه ای - که آثار پاکی
و نجابت درصورتش نمایان است - درمیان شما احساس ننگ
و ذلت بکند و از کلاس و مدرسه ای که شما "موجودات" در
آن " مثلاً " تحصیل میکنید، گریزان و متنفر باشد! آری!حالا
نوبت من هشترودی است که عقدۀ کهنه ای را که سالها است
از درون من را میسوزاند و آب میکند، بگشایم و بازگو کنم!
هشترودی گفت: (( پس به نظر شما چگونه میــتوان انرژی
اراده را تبدیل به انرژی مکانیکی فراگیری کرد که مانـع از
سوختگی و ازهم پاشیدگی جسم ما- درچنین سرعت بالایی-
بشود؟ منظورم اینستکه:تبدیل انرژی از راه سیستم اعصاب
- که سیستمی الکترونیکی است - امکان پذیر است؛ امّـا در
این سرعت (طیّ الارض) وقتی این سیستم از کار می افتد،
تبدیل انرژی از کدام کانال دیگر میتواند رخ بدهد، تا بتوانی
هم طی الارض کنی و هم عوارض فیزیکی و شیمیایی آنرا
خنثی بسازی؟)). حمید رضا گفت: ((تبدیل انرژی اراده به
انرژی مکانیکی حرکت زا و انرژی ضدّ عوارض مذکور،
وظیفه " پریسپری" یا همان "جسم برزخی"(= قالب مثالی)
ما است، که فیزیکدانان با آزمایش ثابت کرده اند که کالبدی
از جنس " انرژی و امواج" و مسلط بر جسم خارجی است؛
پس در این سرعت بالا (طیّ الارض) روح ما " اراده " را
در همین " پریسپری" یا کالبد برزخی ما ایجاد میکند و این
"اراده" به صورت "امواج انرژی فراگیر" تمامی پریسپری
را آکنده میسازد و آنگاه خود همین پریسپری، نیرو وانرژی
حاصله را برتک تک سلول ها وحتی مولکول های شخص
طی الارض کننده مسلط ساخته وهمگی جسم و بدن طبیعی
ما را - بطوری فراگیر- پوشش میدهد تا هم بتواند آن را در
هوا به سمت مقصد مورد نظرش حرکت بدهد،وهم بتواند با
انرژی معکوس و مخالف نیروی جاذبه ، و انرژی معکوس
وخنثی کنندۀ اصطکاک با هوا و یا ازهم پاشیدگی و انتشار،
بدن طبیعی ما را سالم به مقصد برساند. و همیشه ما محتاج
به کانال الکترونیکی سیستم اعصاب نیستیم تا بتوانیم انرژی
اراده را بکار بگیریم؛ و کانال مذکور فقط در حکم یک چیز
نمایش دهنده(اَندیکاتور) برای ارادۀ درونی ما است)).
هشترودی که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود، به حضار در
جلسه گفت:(( به افتخاراین نوجوان، که واقعاً یک نابغه است
کف بزنید!)). اکثر حضار کف زدند. برخی هم با بی میلی و
بقول معروف برای اینکه "همرنگ جماعت" باشند کف زدند.
سپس به حمید رضا گفت: (( ادامه بده عزیزم! )).
حمید رضا گفت: (( وقتی نیروی ارادۀ مغز انسان،
از انرژی الکتریکی به انرژی مکانیکی تبدیل شود
و بتواند درجهت معکوس نیروی جاذبه عمل کند و
ما را بسمت آسمان حرکت بدهد ، آیا نمیتواند ما را
بسمت شهر یا کشور مورد نظر نیز حرکت دهد؟))
هشترودی گفت: (( صد درصد میتواند! )). ناگهان،
صادق هدایت با پوزخند و صدای بلند گفت:((جناب
پـروفـسور، شما هم تحت تاثیر این چرنـدیـات قرار
گرفته اید؟! توالت منزل شما کجاست؟از شنیدن این
حرفها حالت تهوّع به من دست داده؛ میخواهم بروم
توالت واستفراغ کنم!!)).هشترودی سخت خشمگین
شد و گفت : (( آقای هدایت!! این چه طرز صحبت
کردن است؟!ازشما انتظار نداشتم!)). صادق هدایت
باز سکوت کرد و سرش را به زیر انداخت. سپس،
هـشترودی برخاست و به حمید رضا گفت:(( پسر!
بیا در کنار من بایست تا بهتر بتوانیم حرف بزنیم)).
حمید رضا رفت و کنار هشترودی ایستاد؛ همگی ما
با تعجب به چهرۀ حمید رضا خیره شده بودیم وباور
نمی کردیم که چنین نوجوانی این اندازه قدرت بحث
علمی از خود نشان بدهد . هشترودی گفت : (( پسر
عزیز! نیروی مکانیکی اراده وطیّ الارض بواسطۀ
آن را من پذیرفتم.اما با مشکل اصطکاک و برخورد
با مولکول های هوا چه میکنی؟ بدنت آتش می گیرد
و می سوزد اگر بخواهی در یک آن، از اینجا مثلا"
به آمریکا طیّ الارض کنی)). پس حمید رضا گفت:
((جناب پروفسور؛ اصطکاک و حرارت وسوختگی
ناشی ازآن،همگی فعل و انفعالاتی فیزیکی- شیمیائی
هستند، که میتوان با انرژی حاصله از نیروی اراده،
مانع از تحقق این فعل و انفعالات شد؛ درست همانند
عزادارانی که در هندوستان به یاد امام حسین، اشک
می ریزند و با پاهای برهنه روی زغال های سوزان
و سرخ شده راه می روند؛اما هیچ اثری از سوختگی
در کف پاهای ایشان مشاهده نمیشود ! ارادۀ قوی آنها
ایجاد یک نوع انرژی فراگیر مکانیکی، در تک تک
سلول ها و مولکولهای بدنشان میکند ، که این انرژی
مانع از فعل و انفعالات فیزیکی و شیمیائی وابسته به
سوختگی، میشود؛ و لذا نمیسوزند!)).هشترودی کمی
مکث نمود؛سپس دستی برپشت حمید رضا زد وگفت:
((آفرین! من را قانع کردی. فقط بمن بگو: آیا درچنین
سرعت فیزیکی حیرت آور،سیستم الکتریکی اعصاب
ما از " اراده کردن " عاجز نخواهد شد؟)). حمیدرضا
گفت: ((سرچشمۀ اراده، روح انسان است ولی سیستم
الکترونیک اعصاب بدن،فقط عوارض ناشی از اراده
را نمایان میسازد؛و روح درهیچ سرعتی کارآیی خود
را از دست نخواهد داد)). (ادامه دارد>>>>>>>)
معراج و طیّ الارض ازقلم شادروان استاد شعبان
طاووسی (= کابوک) (پدرهـیـپـنوتـیـزم ایران) -
خارج از متن رسالۀ اینشتین:)
چهره ی مرحوم استاد کابوک
مرحوم پروفسور هشترودی
چهره ی مرحوم حمید رضا پـ...
چهره ی صادق هدایت
شادروان استاد شعبان طاوسی(کابوک) در کتاب(( دفتر خاطرات ))
(ص۱۱۰) مینویسد:
((... به یاد دارم که یک سال قبل از مرگ صادق هدایت (فوت۱۳۳۰ش)
به همراهی دوستم شاهزاده حمید رضا پهلوی - که در آن موقع نوجوانی
۱۸ ساله بود - در جلسه ی بحث پیرامون ادبیات پارسی شرکت نمودیم.
در جلسه ی مزبور که در منزل پروفسور(محسن) هشترودی برگزار شده
بود خود پروفسور به همراه صادق هدایت حضوریافت و پس از آنکه
صادق هدایت سخنرانی را به عهده گرفت طبق معمول نیش و کنایه ها
و توهین های همیشگی خود را علیه افراد دیندار و مسلمان از سر گرفت
- که اثر نارضایتی را در چهره ی پروفسورهشترودی نیز مشاهده کردیم -
از حرفهای صادق هدایت در این جلسه این بود که:
((اینها(=دینداران) اعتقاد دارند که میشود در یک آن و در یک لحظه /
بی هیچ تکلف و مشقتی/ با نیروهای غیبی از ایران به اروپا وامریکا
طی الارض نمود!... در حالی که چنین چیزی از نظر علمی معقول به نظر
نمی رسد!...)).
حمید رضا ناگهان با صدای بلندی گفت: (( آقای هدایت! طی الارض
دروغ نیست / دلیل علمی آن را من میدانم! اجازه بدهید تا بگویم!)).
پروفسور هشترودی با نگاهی شگفت زده به حمیدرضا خیره شد.
دانشجویان و مستمعینی که در جلسه بودند نیز با پوزخند مسخره آمیزی
به ما دو نفر نگاه میکردند. برخی هم متلک پرانی میکردند.
هشترودی گفت:(( بگذارید ببینیم این جوان چه میگوید؟))
صادق هدایت گفت:(( چقدر ما بدبخت شده ایم که نازپرورده های دربار
سلطنتی هم برای ما صاحب نظر شده اند!)).
حمید رضا گفت:(( آقای هدایت! توهین نکنید/من نازپرورده نیستم!)).
هشترودی با متانت و مهربانی همیشگیش گفت:(( آقای هدایت/ از شما
هم خواهش میکنم بگذارید لااقل من حرف این جوان را بشنوم)).
حمید رضا گفت:(( آقای پروفسور هشترودی/ مگر پروفسور اینشتاین
و دیگران ثابت نکرده اند که اصل هر چیز در جهان از انرژی است؟)).
هشترودی گفت:(( بلی/ عزیزم)).
حمیدرضا گفت:(( آیا سیستم اعصاب ما با انرژی الکتریکی کار نمی کند؟))
هشترودی گفت:((چرا/ عزیزم)). حمیدرضا گفت:(( آیا انرژی ها بر هم
تاثیر متقابل نمی گذارند؟ و قابل تبدیل به یکدیگر نیستند؟)). هشترودی گفت:
((آری/ عزیزم)). حمید رضا گفت:(( آیا شما من را تصدیق میکنید که
نیروی اراده ما انسانها لا اقل درجسم خودمان ایجاد امواج انرژی میکند؟)).
هشترودی سرش را بالا گرفت و کمی فکر کرد
و گفت:((درست است/ آری)).
آنگاه حمید رضا گفت: (( اگر ما اراده کنیم که نیرویی معکوس و در جهت
مخالف نیروی جاذبه ی زمین در جسم خود ایجاد کنیم آیا از نظر فیزیکی
قابل اندازه گیری است؟)).
هشترودی گفت:(( دقیقا قابل اندازه گیری است!)).
حمید رضا گفت:((اگر اندازه ی فیزیکی این نیروی معکوس در وجود
ما به قدری افزایش یابد که برای بلند کردن بدن ما از زمین کافی باشد
و بر نیروی جاذبه غلبه کند/ آیا میتوانیم از زمین با اراده ی خودمان
به سوی آسمان پرواز کنیم؟)).
هشترودی دستی بر چانه ی خود - به علامت تفکر - گذاشت و گفت:
(( چرا نه؟ این از نظر علمی کاملا ممکن است!)).
ولوله و زمزمه ی اهل مجلس بلند شد.
هشترودی گفت:(( آقایان زمزمه نکنند/ بحث علمی است و محتاج دقت)).
اینجاست که خداوند - مبتنی بر قواعد ناگفتنی و غیر قابل تعقل و
ادراک «متافیزیک»، جسم شریف وی (: پیامبر اسلام - ص) را
چنین سرعتی داده و نگذاشته که انتشار (: تفرّق) پیدا کند.و به
عبارت بهتر، با نیروی غیر قابل تصور «متافیزیکی»، نیروهای
محدود وقابل تصور((فیزیکی)) را احاطه نموده، ومانع عملکرد
«قوانین فیزیکی»درجسم شریف پیامبرشده است. پس هنگامیکه
این معمّا با اعتقاد به مِتافیزیکِ ماوَراءِ عقل بشری، حل می شود،
دیگرمسئلۀاصطکاک وانتشار(:تفرق) وعدم انسجام-درمسافتهای
طولانی- به راحتی قابل حل است ؛ زیرا:
قوانین متافیزیک، بر قوانین فیزیک ، حاکم هستند ؛ و به هر
میزان و یا نسبتی ، می توانند آنها را کم یا زیاد،ویا حتّی باطل
وعِوَض و بَدَل سازند.
پس نتیجه آنکه:
قوانین فیزیک نیوتونی ، تا آنجا کاربرد دارندکه قوانین فیزیک
نِسبیّـتی مطرح نشوند و به میدان نیایند؛وقوانین هر دوی آنها
(:فیزیک نیوتونی و فیزیک نسبیتی) تا آنجا کاربرد خواهند
داشت که قوانین متافیزیکی و خداوندی - که بر همگی آنها
حاکمیت دارد - مطرح نشده و به میدان نیامده باشند.
(توجه:دوبخش خطکشی شده را مرحوم اینشتین با خطّ کمی
درشت تر نوشته اند ؛ لذا ما نیز محدودۀ آن دو را مشخص
کردیم - اسکندر/ ج).
دوم کاری که باید کرد اینست که نباید بگذارد آن
جسم متحرک، انسجام خود را از دست بدهد و مبدَّل
به « نور غیر مُنسَجِم »ـ یا همان « نور دارای انتشار»ـ شود و به تَبَع آن، بسوزد. در این صورت هرقدر که
بخواهد میـتواند در تشکّل نوری خود باقی بماند و با
سرعت نور بتازد!
اما بشر امروز کی میتواند به سرعت نور دست یابد؟!
با کدام نیرو؟! و با چه سوخت و هزینه ای؟! هرگز!!
واگر هم به این سرعت توانست برسد،چگونه درخود
نیروی گرانشی معکوس و شدیدی ایجاد خواهد کرد
تا مانع «از هم پاشیدگی» جسم نوری ـ در مسافتهای
طولانی(که با ظرفیت جسم او سازگار نیست)ـ شود؟
و اما سرعت مافوق نورـ که برخی نمایش سازان تخیل
گرای این عصر، آنرا هستۀ خیالپردازی های خودشان
قرار داده اند ـ چه در این زمان و چه در هرزمان دیگر
هرگز امکان فیزیکی و تحلیلی نخواهد یافت ؛ چـون
اثبات نمودیم که مافوق سرعت نور ، دیگر سرعتی
برای ماده (در فیزیک) وجود ندارد ؛ پس دسترسی
به آن ، به هـیـچ وجهی و با هـیچ دستگاهی (از راه
فیزیکی) امکان پذیر نیست.
اکنون اینجا راه دیگری نمایان میشود؛ و آن راهی
ماوراء راههای فیزیکی است؛ وآن «مِـتــافیزیک»
است، که آن را به آلمانی «داس یِنزَیتس»(*1*)
می نامند. چنانکه «پیامبر اسلام» با سرعتی، یقیناً
مافوق سرعت نور، به معراج رفته؛ وگرنه، بایستی
ـ لا اقلّ ـ سه میلیارد (۳ِ۰۰۰ِ۰۰۰ِ۰۰۰) سال
نـوری ـ و یا خیلی بیش از اینـها ـ فقط زمان گذر
کردن آن سَروَرگرامی(ص) (از درون این جهان )
به طول انجامیده باشد.
**********************
1- Das Jenseits
پس چه باید کرد؟! اول باید «اصطکاک»(*1*) را
خنثی نمود. راه فیزیکی آن ایجاد منبع «سرمازایی» در
آن جسم متحرک است ، که حرارت ناشی از مالـش و
اصـطـکاک را خنثی سازد و بتواند «هم ارز» آن باشد .ولی متاسّفانه ، می دانیم که بشر امروز قادر به این (راه
حلّ) اوّلی نیست؛ چون هر دستگاهی -از هر جنسی که
ساختـه شود - در این فـرض ، هزینۀ بسیار بالایی به بار
می آورد؛ و دوامی هم نخواهد داشت، چون فقط تا حدّ
و محدودۀ معیّـنی کار خواهد کرد و ذخیرۀ آن (در این
مسیرطولانی، و با این سرعت طاقت فرسا) سریع تمام
میشود. بعلاوه، خطر از دست دادن «انسجام» در جسم
نوری آن دستگاه نیزهست(یعنی خودش نیز دچار همان
عوارض ذکر شده - قبل و بعد از سرعت- خواهد شد)
و اساساً ، هرچه سرعت جسمی بیشتر شود ، «حرکات
درونـی» آن - به همان نسبت - کاهش خواهد یافت ؛
چون هر جسمی ظرفیت تعریف شده ای برای سرعت و
حرکت دارد ، و همواره محدود به آن «ظرفیت» است؛
لذا وقتی «سرعت خارجی»درآن راه پیدا کند، (تمامی)
«سرعتهای داخلی» آن را کاهش می دهد؛ و(لذا در این
حالت ) کارآیی دستگاه سـرمــازا ، یقیناً کاهشی شدید
پیدا کرده و اجزاء مکانیکی آن به کندی کار می کنند و
جوابگوی نیاز آن جسم متحرک،در خنثی نمودن حرارت
اصطکاک نخواهند بود!
بلی؛ اگر بشر بتواند به چگونگی ساختار«ضدّ انرژی» یا
«انرژی معکوس»دست یابد، خواهد توانست با «سرعت
نور»حرکت کند و با استفاده از آن«ضدّ انرژی»، انرژی
حرارتی را ـ بدون احتیاج به هیچ دستگاهی ـ خنثی سازد
ولی کو؟! تا (بشر) به چنین رازی (=کشف و ساخت
انرژی معکوس ـ یا ضدّ انرژی ) دست پیدا کند؟!
*************************
1- Die Reibung
( جسم در سرعت نور، طبق قانون دوم نیوتون، شکل و
هیئت خود را - در عین اینکه مبدّل به جسم نوری شده
است - حفظ میکند) ولی مشکل اینجاست که چون از
سرعت آن کاسته شود، و دوباره هیئت جسمانی خود را
باز یابد ، بمحض برخورد با مولکولهای جوّ آن مقصد ،
مثل شِهاب خواهد سوخت. و اگر هم بخواهد ناگهان از
حالت «تجسّم نوری» به حالت «تجسّم فیزیکی» درآمده
و ناگهان ساکن شود (تا اصطکاکی با جوّ پدید نیاید) ،
متلاشی و منفجر خواهد شد؛ چون - منطبق برقانون اول
جناب نیوتون- «ساختار فیزیکی» آن جسم به آن حرکت
گرایش پیدا کرده وخواستار بقاء بر همان(حرکت) است
ولذا اگر«سرعت» بطور ناگهانی مبدّل به «سکون» شود
خطراتی در پی خواهد داشت. پس چه باید کرد؟!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|