تبليغاتX
اینشتین و اسلام (Die Erklärung / وبلاگ2)
 
ادامه وبلاگی با همین عنوان، در پرشین بلاگ؛ که سیستم آن معیوب شد.
 

( /26/ ادامۀ خاطره نویسی شاه برای جان اف.

کِنِدی ؛ در مورد چگـونگـی خروج رضا شاه از

ایران و دروغگویی انگلیسی ها...و برخی دیگر

وصیّت های رضاشاه به فرزندانش...؛ همچنین،

نقل جریان معجزۀ امامزاده هاشم(ع)درحـقّ خود

رضا شاه، هنگامی که نوزاد بود ومادرش او را

که سرما خورده و در حال مرگ بوده، به خـادم

آن زیارتگاه می سپارد... ونیز نقل معجزاتی از

اهل بیت (ع) و امامزادگان (ع) در حقّ خـودش

(یعنی خود شاه) هنگامی که کودک بوده است...

که بجهت مفصّل بودن آنها ، لزومی در ترجمـۀ

آن از آلمانی به فارسی احساس نمیکنیم ... فقط

نکتۀ جالب توجّهـی در پاسخ آیت الله بروجردی

به شاه، دررابطه با این معجزات، درج شده،که

بخشی از اوایل آن را می آوریم:)

((... و چون بعـدها این سه جریان را محرمانه

برای جناب بروجردی بزرگ ، تعریف کـردم،

ایشان در جواب گفتند:

" چون روح کودک، لطیف است و هنوز آلـوده

نشده،بنابراین گاهی واقعاً چنین صحنه هایی را

می بینـد و با جهان متا فیزیک (=عالـَم معنوی)

مرتبط می شود؛ بلکه گاه، الهام هایی به کودک

می رسد که بعداً درستی آنها ثابت می شود. تو

(=شاه) نیز قدر خود را بشناس وبیشتر مراقب

اعمال خود باش ونافرمانی خدا را مرتکب نشو

[........] وسلام ودرود بی نهایت برآن خاندان

پاک (=اهل بیت -ع) وپاکیزه (=معصوم) ازهر

خطا، که همواره ناظر برما و نگران و مراقب

ما هستند ".

  نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 11:5  توسط اسکندر جهانگیری 

(ادامۀ خاطره نویسی شاه برای جان اف. کِـنِـدی؛

و ارائۀ متن کامل " توبه نامۀ رضاشاه پهلوی

وثبت ترجمۀ آن در رسالۀ آلمانی بیانیّۀ اینشتین:)

او (=پدرم رضا شاه) را... راهی بندرعبّاس- در

جنوب ایران - کردنـد. انگلیس اصرار داشـت که

هرچه سریع تر آنها را از ایران اخراج کنند. در

27 سپتامبر 1941، برابـر با 5 مهر ماه 1320

خورشیدی، به بندرعبّاس رسیدند. پدر، در همان

جلسۀ محرمانه و اندوه بار،بـه علیرضا گفته بود:

"...... شب هنگام، وصیّت نامۀ خود را برای تو

می گویم تا آن را بنویسی و سپس نزد "سیّد ابـو-

(ال)- حسن اصفهانی"، مرجع عِـراق، برسـانی؛

تا، تاریخ آینده از سرگذشت من بی خبر نباشد!".

پـس من (= شاه) و علی رضا، هیچ کــس را از

این راز، مُطـّلع نساختیم ....... چون بعد ازظهر

روز27 سپتامبر بـپایان رسید، وشب گرم ساحل

کویری، بر بندرعبّاس سایه افکند، پدرم بخانواده

...دستور داد که چون هوا گرم است، شب را در

کشتی مسافربری انگلیسی - هندی، بـسر بـبـرند،

و خود از آنها جـدا شـد، تا شب آخِر را در خاک

پاک ایران بگذراند؛ آن هم، با اصرار فراوان به

مأموران کنجکاو انگلـیسی! علیرضا از نزدیک،

شاهـد حالات پـدر در آن شب غم انگـیز بـود. او

می گـفت: " پدر، مُدام قدم می زد، آه می کشـید،

گریه می کرد و ناله می نمود؛ به افق پـر ستارۀ

کویر ایران چشم می دوخت و می گفت: وطـنـم!

وطنم! مادرم! مادرم! خداحافظ! خداحافظ! و گاه

می گفت: خدایا "رضا " را ببخش! .............

سپس من (علی رضا) را نزد خود فراخـوانـده و

طوری که جلب توجّه نکند، بریده بریده، وصیّت

خود را گفت و من (علیرضا) آنرا نوشتم:

[ توجّه:خوشبختـانه، متن فارسی این وصیّتنامه،

به دستـخطّ علی رضا و املاء رضا شاه پهلوی،

در اختیار حمید رضا پهلوی بوده و او آن را در

اختیاردکتر شعبان طاووسی (کابوک- استاد علم

هیپنوتیزم ) قرار داده تا آنــرا در کتاب" آخرین

دفتر خاطرات کابوک-1371ش" وارد کند. پس

بهتر است که ما نیز اصل متن فارسی آن را که

دراین کتاب آمده واندک اختلاف عبارتی با متن

ترجمه شدۀ آن به آلمانی دارد، در اینجا بیاوریم

تا این سند تاریخی از بین نرود: ]

((هُوَ الغفورُ الرّحیم؛ محـضر زعیم عظیم الشّأن

جهــان امــروز اســلام، آقـای سـیّـد ابــوالحسن

اصفهانی - مُدَّ ظِلـُّهُ العالی؛ ضمن عرض سـلام

و اِبراز ارادت دیرینۀ خودم به پیشگاه حضرتِ

عالی،بعرض مبارک میرسانم که اینجانب رضا

پهلوی،شاه سابق ایران که اکنون رهسپار دیار

غربت و نابودی است، درحـقّ شما علماء دین،

ونیز در حقّ مردم عزیز ومسلمان ایران زمین،

بر اثر بی اطّلاعی و بیسوادی وکمبود معلوماتِ

دینی لازمه،ظلم بسیار واشتباهات بیـشماری را

مرتکب شده و قلوب همگی شما را شکسته ام.

اکنون میدانم که دیگرراهی برای جبران اینهمه

ضایعات، برای این بندۀ گنهکار، باقی نمانده و

خداوند هرگز مرا نخواهد بخشید(؟؟).مَـعَ ذلِک،

اینجانب به درگاهِ اِلَه پناه آورده وتوبه مینمایم

و از تمامی ملّت نجیـب ایران و در رأس ایشان

ازعلماءِ اَعلام وفقهاءِعِـظام شیعه،طلب حلالیّت

می نمایم. شاید برای سفـر به آخرت، اندکـی از

بار سنگین گناهانم کاسته گردد.

بابت آخِرین خدمتی که بتوانم بخاکِ پاکِ ایران

بنمایم، محرمانه به حضرت عالی اطّلاع میدهم

که مارشال استالین روسی، قصد نموده تا یک

حاکم بهائی مَسلـَکی را برای ایران اسلامی مـا

برگزیده و او را پیشوای جمهوری دموکراتیک

قراردهد،تامُتـَدَرِّجاً مذهب حقّ شیعۀ اِثناعَشَریّه

را ریشه کن ساخته ومسلک بهائیّت را که ولد

نامشروع کمونیسم است، به عـنوان شاخه ای

از اسلام(!) جایگزین آن کند؛ و بـِالنـَّتـیجه، به

سهولت،جامعۀ ایران ما را جزئی ازخاک اتّحادِ

سوسیالیستی شوروی قــرار دهــد! تهدیـدهـای

مکــرّر وی بـه پسـرم محمّد رضا، شـاه جوان،

رسیده است. لِهذا، مُستـَدعیست تا امر فرمائیـد

که فقیه بزرگوار ایران، جناب آقای سیّد حسین

بروجردی - اَدامَ اللهُ ظِلـَّهُ العالی - به قم مقدّسه

نزول اِجلال نموده و با همکاری [..............

...................................................]

ضمناً وصیّت می کنم که لااقلّ، دوتن از پسران

دلبندم(علیرضا وحمیدرضا)راه شما را درزندگی

درپیـش گرفته ومحرمانه دروس علوم دینیّه را

بخوانند[..........................................]

و مبادا خطایای مرا تکرار کنند.

ضـمـناً،در مُصالحه نامه ای که در اصفهان، با

فرزندم[...]محمّدرضا[...]بعمل آوردم ومکتوب

شد، جملگی اموال منقوله وغیرمنقولۀ خود را

تسلیم ایشـان کردم،تا پس از تصفیۀ حسابهای

شرعیّۀ اینجانب،اعمّ ازخمس و زکات وحقوقُ-

الـنـّاس، مابقی را صرف امور خیریّه ومصالح

اجتماعیّه کند. تتِمَّۀ وصایای شخصیّه، ازجمله

نماز و روزه و حجّ را [.....] محمّد رضا [...]

بر عهده گرفته است. طـول عمر و بقای وجـود

شریف را از خدا خواهانـم. سلام و وداع حقـیر

را بـمحضر جناب آقای بروجردی ودیگرعلماء

ایران و عِراق واصِل فرمائید، و از جانـب ایـن

بندۀ گنهکـار، از همگی ایشان حلالیّت بطلبیـد.

              دیدار ما به قیامت!

         شرمندۀ پیشگاه اهل بیت پیغمبر(ص):

                                   "رضا پهلوی"

مُورَّخۀ 5 مهرمـاه 1320 هجـری شمـسی )).

[ در حاشیۀ انتهای نامه نیز چند خطّ، این گونه

نوشته شده است: ]

(( نـــدای آخِـــر: زنده بـاد نام اسلام و ایـران!

زنده باد نام و آوازۀ نگاهـبان بیـدار و سلطان

حقیقی سرزمین من: امام رضا(ع) که همیـشه

عاشق نام زیبای او بـوده ام [................]

شب آخِر اقامتم در خاک پاک وطنم، سرزمین

مقدّس وابراهیمی ایران؛ مصـادف با بیست و

هفتم سپتامبر سَنـَۀ 1941 میـلادی.........)).

(منـبع: آخِرین دفتر خاطرات کابوک ، شعبان

طاووسی، بخش مربوط به خاطرات و اسرار

ناگفتۀ حمیدرضا پهلوی، چاپ انتشارات "زد"

-مِلبورن استرالیا 1992؛ که چنانکه گفته شد

اندک اختلافی بین متن اصلی و ترجمۀ آلمانی

آن که در رسالۀ اینشتین به نقل از کِنِدی آمده،

مشاهده می شود).

  نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 10:52  توسط اسکندر جهانگیری 

(ادامۀ خاطره نویسی شاه برای جان اف.کِنِدی:)

این جریان(عصبانیّـت رضاشاه از سخنان من و

علیرضا)مسکوت ماند؛ تا چند سال بعد،آن واقعۀ

تلخ تاریخی رخ داد. درسال 1941 (1320ش)

توطئۀ روسها و انگلیسیـها کارگر شد و پدرم را

پس از اشغــال سرزمیـن ایران، از سلطنت خلع

کـردند و او را وادار به مهاجرت از ایران - که

درحقیقت همان " تبعید" بود - نمودند [.........]

مطـّلع هستـید که این جزیره (موریس) مستعمرۀ

انگلیس ونقطۀ مقابـل ایران دراقیانوس هند،واقـع

درشرق ماداگاسکار و افریقای جنـوبی بـود وآب

وهوای بدی داشت [..............................]

سپس (پدرم= رضا شاه) روی به علـیـرضا کرد

و گفت: " دوست دارم که در این لحظات آخـِـر،

بازهم کمی ازآن حرفها بزنی که آن روز گفـتی!

...". علی رضا، که درآن هنگام،..... 19 سـال

داشت، مبهوت و مردّد درچهرۀ پدر نگاه کـرد و

اشک درچشمانش جمع شد.پدر(رضا شاه)گفـت:

"چرا ساکتی پسر؟ ...... تو از من با سوادتـر و

فهمیده تر هستی ! دوست دارم که از آن سخنان

زیبا و دل انگیز، در این لحـظـات بشـنـوم و بـا

آرامش از این وطن خداحافظی کنم!".

علیرضا اشکهای خود را پاک کرد[.....]وگفت:

" پس، به تو مژده میـدهم که وطن ما، سرزمین

ایران، درچنگ بیگانه نخواهد مانـد! چون یکی

از دانشمندان دینی (=فقهاء) این سرزمین پـاک

(شاید منظور،مرحوم سیّد محمّدتقی خوانساری

- فوت:1371ق/1330ش باشد؟) که خود من

(=علی رضا)اخیراً به منزل او رفته بودم، در

جمع آنانکه در اطاق ملاقـات بودند، می گفت:

"هم زمان با اشغال ایران توسّط مُتـّفقین، شبی

با اندوه وغصّه خوابیدم؛ درخواب، عالیـجناب

"مهدی" صاحِب الزّمـان(*1*) را دیدم، که در

جنب یک دیوار بلند ایستـاده، و دیوار به شکل

(نقشۀ) ایران ما بود. زنان وکودکان ایرانی هم

در پایین و زیـر سایۀ آن دیوار مشغول زنـدگی

کردن واستراحت بـودند. دیوار هرلحظه کج تر

شده وداشت برسرآن بیچاره ها خراب میـشد و

فرو می ریخت؛ امّا "مهدی" دست خود را زیر

دیوار نهاده و آنرا پا برجا نگاه داشته بود. پس

من(=فقیه مذکور؟) ازآن عالیجناب (=حضرت

مهدی - عج) سبب این قضیّه را پرسیدم. گفت:

" اینجا (= ایران) مملکـت ما خانـدان پیـامـبـر

اسلام (ص) و وطـن پیـروان (=شیـعـیان) مــا

است و ما نخواهیم گـذاشـت به چنگ بیگانگان

و دشمنان بیفتد و ازآن محافظت خواهیم کرد".

پــس مـن (=علی رضا) شاداب از آن جلـســه

برخاستم و بیرون آمدم .........".

پس ناگهان دیدیم که پدرمان (رضا شاه) دچار

عـواطـف شـد و نتوانست جلوی گریۀ خود را

-مثل دیگر موارد- بگیرد و اشک از چشـمان

او جاری شد و گفت: " میدانستم که این خاک

پاک (=ایران) صاحِبی دارد................."

پدرراست میگفت.اودیگربه ایران بازنگشت!

(ادامه دارد)

**************************************

1- Herr der Zeit (=صـاحِـبُ الـزّمــان)

  نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 11:16  توسط اسکندر جهانگیری 

( /25/ اینشتین، درادامه، به مناسبت خبر سقوط

هواپیمای علیرضا پـ...و درگذشت وی، به نقل از

جان اف.کِنِدی، خاطرات جالب توجّهی را از این

جوان ناکام نقل می کند؛ از آن جمله می نویـسد:)

((...از دیگر خاطراتی که خود [.....] شاه برای

من(=کندی) نوشته است، این بخش میباشد: " در

سال 1937 که بهمراه علیرضای عزیز، از راه

دریایی بندر پهلوی(=انزلی) به ایران بازگشتیم،

واشک شوق در دیدگان همه جاری بود، آغـوش

خانواده دوباره ما را در خود یافت. پس ازآمدن

به تهران، علیرضا به من گفت: میخواهـم با پدر

(=رضا شاه) صحبتی بکنم! گفتم: چه صحبتی؟!

او گفت: وی(=پدر= رضاشاه) مرتکب خیلی از

اشتباهات شده، که باید از آنها پشیمان باشد!....

برای اینکه این نوجوان چهارده ساله(=علیـرضا

پهلوی)-که تازه به بلوغ رسیده واحساساتی بود-

مشکلی برای خود نسازد، ما هردو باهم نزد پدر

رفتیم. پدر،طبق عادت،روی فرش اطاق مشغول

قدم زدن و فکر کردن بود.....؛ علی رضا، بی-

مقدّمه گفت: پدر،ما تورا دوست داریم! پدرگـفت:

منظورتان چیست؟! علی رضا صریحاً گفت: آیا

شما احساس گناه میکنید؟ رنگ پدرم(رضا شاه)

سرخ شد و جلوآمد و گفت: چه گفتی؟ واضح تر

صحبت کن! علی رضا - با وجود اینکه ترسیده

بود - با لحنی لرزان گفت: پدر، تو انسـان های

زیادی را ناراحت نموده ای، سبب گریه کـردن

خیلی ها شـده ای، به خیلی ها توهین کرده ای،

قلب خیلی از مردم را شکسته ای...؛ من دیگر

خسته شـده ام و تحمّل این وضعـیّت را نـدارم!

.... پدر خشمگین شد و بسوی ما آمده و گـفت:

پسر! این حرفـها را چه کسی به تو آموختــه؟!

علی رضا گفت: خدایی که در دلهای همگی ما

حاضر است! پدرم (رضا شاه) گفت: مگر خدا

فقط برای تو است؟! ... سپس سیلی محکمی به

صورت علیرضا زد؛علیرضا نشـسـت وشروع

به گریه کردن نمود، امّا آرام و بی صدا ! پـس

من(=محمّد رضا) نتوانسـتم آن صحنه را تحمّل

کنم و گفتم: پدر، اگر می خواهی، می تـوانی به

من هم سیلی بزنی، زیرا من و علی رضا با هم

هم عقیده هستیم!.........صبر پـدر(=رضا شاه)

تمام شد و گـلدان کوچـک و زیبایی را کـه روی

میز اطاق بود، برداشت و به طرف من (=شاه)

پرتاب نمود، کـه اگر سر خود را کنار نکـشـیده

بودم، آن به صورتم اصابت مینمود! سپس فریاد

زد که: این چیزها را در اروپا یاد گرفـته ایـد؟!

......... شب هنگـام، که همگی در خواب آرام

به سر می بردند، ناگهان صدای درب اطاق پدر

را شنیدم ...؛ علیرضا را به آرامـی صدا زدم و

بیدار نمودم ؛ باهم بکنار درب اطاق پدر رفتـیم

و از لای در نیمه باز نگاه کردیم؛ متوجّه شدیـم

که پدر ... سرخود را از فرط اندوه تکان میدهد

و گریه می کند و گاهی، به حالت تأسّف، دست

بر بالای زانوی خود می کوبد و ناله سرمیـدهـد

و زیر لب با خود چیزی میگوید! من سریعاً بـه

علیرضا اشاره کردم که برویم تا او ما را نبیـند

... با هم عهد بستـیم که این راز را برای کسی

بازگو نکنیم.چهرۀ پدر، روزهای بـعـد، غمگین

و در فکر فرورفته بنظر می آمد! (ادامـه دارد)

  نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 6:51  توسط اسکندر جهانگیری 

(/23/جان اف کِنِدی، ازنقـش مؤثر عبّاس هویدا

(که درآن زمان 35 سال داشته) در افشای اسناد

سرّی بهائیان وضربه زدن او بر پیکرۀ بهائیّت،

در راستای طرح سرّی مأمورین مخفی در میان

بهائی ها،مفصّل سخن گفته است...که نوشتن آن

همه مطالب دراین وبلاگ، لازم به نظر نرسید).

(/24/ ضربات پدر او حبیب الله عَینُ المُلک بر

پیکرۀ بهائیّت و نفوذ وی در میـان بهائیان ایران

ونیـز وهّابیان عربستان و افشای اسرار و اسناد

محرمانۀ هر دو فرقۀ مذکور و کـمک بـه انتشار

نوشته هایی علیه آنها، از آنـجمله، توزیع کـتاب

خاطرات مِستر هَمفِر انگلیسی (جاسـوسـی کــه

مکتب وهّابیّت را در عربستان بنیان نهـاد)، در

میان خوانندگان عرب زبان و فارسی زبان ویا

آشنا به انگلیسی ، به سه زبان مذکور... و پس

از افشای این اسـرار، حبیب الله عین المُلک با

تزریق آمپول سمّی - به بهانـۀ مُداوا در بَیرُوتِ

لبنان و به امر سفارت انگلستان و با همکـاری

وهّابیان وبهائیان - در اوایل سال 1936م بقتل

می رسد... که اینـها مجموعـاً سبب شـد تا پسر

وی (عبّاس هویدا) به فکـر نابود کردن بهائیّت

- جهت انتقام خون پدرش - بیفتد...*این چکیدۀ

متن مفصّل نقل قول اینشتین از کِنِدی بود...).

  نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 11:31  توسط اسکندر جهانگیری 

(ادامۀ گفته های جان اف. کندی، برای اینشتین:)

- سند دیگری از "کا.گ.ب." (شوروی) میگوید:

(( ..... موظف هستند که مسلک اخلاقی تصوّف

(درویشی و عرفان) را در مرکز دیـنی(=حوزه)

ترویج کنند؛چرا که اغلب بزرگان صوفیّه سُنـّی-

مذهب هستند وطبـع وذوق"اشتراکی"(کمونیستی)

دارند. برخی از آنها، مانند "مُحیی الدّین عربی"

و "غزالی"(امام محمّد) در کتابهای خودشان، به

شیعه و"علی" ناسزا می گویـند (*1*)؛ و برخی

مانند(حسین بن)منصورحلاج و بایزید بسطامی،

دین را برای مردم عوامّ جامعه دانسته وهرگونه

کار خلافی را برای "عارف" مُجاز میشمارند.

بنابراین، ترویج تصوّف درایران،بهترین وسیله

برای سرنگونی ...............................)).

- و من (=کِنِدی) می گویم:

((اینها(طرحهای کا.گ.ب)خوابهایی بیش نیستند

... ولی بهر حال، نباید دشمن را ضعیف تصوّر

نمود، واسناد محرمانۀ او را شوخی قلمداد کرد!

آنهم دشمنی چون اتحاد شوروی!من برای همین

ازجناب "بروجردی بزرگ"، مکرّر درخواست

نمـوده ام کـه مراکز تبلیغی شیعیان را در جهان

افزایش دهند وخود شخـصاً درآمریکا بودجه ای

برای این امردرنظر گرفته ام؛ چنانکه خود شما

(=اینشتین) نیز درخواست تشکیل مراکز تبلیغی

شیعه را در زادگاه خودتان آلمان، کرده بودید و

حتی بودجه ای هم ازطرف خود، پرداختید...)).

****************************************

1- دشمنی محیی الدّین عربی و محمّد غزالی با

شیعه وائمّۀ اطهار (ع) ازمسلـّمات تاریخ است؛

چنانکه غزالی، لعن بر یزید پلید را از مصادیق

"لعن بر مؤمن" دانسته و حرام می داند!!(اِحیاءُ

علومِ الدّین،3-32و125)؛محی الدّین عربی در

فتوحات مکـّیّه(ج2-ص8) می گوید که:"شیعـه

درعالـَم مکاشفه،به شکل"خوک" دیده میشود!".

و ما دراین مقام در پاسخ وی، به نقل از ملای

رومی (یا همان "مولوی" خودشان) می گوییـم:

مَـه فِـشانـَد نور و "سگ" عـوعـو کـند!!

هر کـسی بر طیــنــتِ خود می تــَـنــَد!!

  نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 14:26  توسط اسکندر جهانگیری 

(نقل قول اینشتین از کِـنِـدی در رابطه با حوادث

حوزه های علمیّه درعهد آیت الله بروجردی(ره)

و اهـداف "کا.گ.ب" در تبلیغ فلسفه و تصوّف:)

((.... و بیشترین بودجه در این راستا، از سوی

سازمان کا.گ.ب(جاسوسی واطلاعات شوروی)

برای انتشار کتابهای فردی به نام "ملا صدرا" و

داماد او بنام "فیض کاشانی" اختصاص داده شد؛

در توضیح سیاسی این سند"کا.گ.ب" چنین آمده

است:(آغاز نقل قول:)"چون عقاید شیخیّه، بابیّه،

بهائیّه، اَزَلیّه، و رُکنیّه، وتمامی احزاب وشاخه -

هــای صوفیّه، از آبشـخـور فلسفۀ " ملا صدرا "

سرچشمه میگیرند، که اوازمعدود علمای اسلامی

است که به فقهاء و [............] حمله ور شده و

بی باکانه، حریـم آنها را در هم شکسته است؛ و

با لحنی تمسخرآمیزازدستورات دین، درکتابهای

خود یاد کرده،بیش ازآنچه "ابن سینا" دستورات

اسلام را مورد تمسخر قـرار داده، بنابراین شما

(=مأموران "کا.گ.ب") موظـّف هستید که کتب

او(= ملا صدرا) را از قید ممنوعیّت تدریس در

مراکـز (=حوزه های) دینی روحانیان ایـران و

عِراق و لبنان، خارج نمائید و گفته های وی را

برای دانشجویان دینی(=طلاب) توجیه و تفـسیر

کنید، تا به او گرایش پدیدار شود؛ وچون توجیه

وتفسیر، نمی تـواند آنچه را ملاصدرا و پیش از

وی، ابن سینا، در حمله به دستورات اسلام، در

پیش گرفته اند، مخفی یا خنثی بسازد، پس تنها

موجب سکوت جوّ مذهـبی مرکز دینی(=حوزۀ)

"قم"خواهد شد، ودرسایۀ این سکوت، ملاصدرا

واعتقادات او بر اعتقادات اسلام و شیعه، غالب

خواهد آمد، و وی به اوج شهرت و معروفیّتـش

خواهد رسید. دراین راستا، انتشار عقاید وکتب

"فیض کاشانی"،داماد او، نیز نتیجه بخش است.

پس هنگامی که شخصیّت "ملا صدرا" و فیض-

کاشانی" و نیز"ابن سینا"، ازحملۀ متقابل علماء

مراکز (=حوزه ها)، مصون شد، نوبت به نشر

کتب و عقاید "ملاصدرای دوّم"(!) " شیخ احمد

انگلیسی (اَحسائی)" می رسد، که او حمـله های

قوی تری برضدّ دستورات(=احکام) دین اسلام

نموده است؛ و سپس نوبت به نشر عقاید شاگرد

وی، "سیّد علی باب" خواهد رسید، که او بـیش

ازاستاد خود(=اَحسایی) به احکام وعقاید اسلام

حمله ور شده است؛ وپس از این مرحله، نوبت

به نشر کتب و مقالات بهائیّت خواهد رسید، که

ثمره و میوۀ رسیدۀ همگی آنها در همین مذهب

(= بهائیّت) نهفته است. در نتیجه [.........] و

مرجعیّت"بروجردی" و پیروان آنها، به راحتی

فرو میپاشد و نظام کمونیستی موعود ما (بسبب

نزدیکی بهائیّت به کمونیسم)جایگزین آن خواهد

شد!"(پایان نقل قول).ولی آنها کور خوانده اند!

من (= جان. اف. کندی) در میان خود اعضای

"کا.گ.ب." جاسوس نفوذی فرستـاده ام، و این

مدارک توسّط آنها به من می رسد. و اگردراین

راه،[.............] کشته بشوم، هراسی ندارم و

اجازه نخواهم داد تا این نقشه های شوم وزیاده-

طلبانۀ "سگهای روسی کمونیست" از مرزهای

شوروی پیش تر برود [...............]))(*1*).

****************************************

1- گـفتنی است که مرحوم آیت الله بروجردی،

ازاین جریان کاملاً آگاه بوده اند؛ لذا، تا آخرین

سال عمر پـر برکـتشان (1340 ش) ، تدریس

هرگونه کتاب فلسفی و عرفانی را در شهر قـم

ممنوع اعلام نموده و با خاطیان بتندی برخورد

کرده و آنـان را از حوزۀ قم بیرون می راندنـد.

درهمان سالها بـود که مرحوم حاج ّمحمّد حسین

کوشانپور (فوت 1348 ش) سرمایۀ عظیم خود

را دراختیار آن مرجع بزرگوار قرار داد، تا با

چاپ و نشر کتب عـقیدتی، فقهی، روایی و... و

توزیع رایگـان آن کتب در میان طلاب و علماء

حوزه های داخل وخارج ایران، نقشه های شوم

عناصِر وعوامل "کا.گ.ب" را نقش برآب کنند.

دراینجا برای روح این مرجع بیدار آگـاه و نیـز

روح شادروان کوشانپور - که تاجـر نیکوکار و

گمنامی بود - طلب رحمت مینماییم. اسکندر/ج.

  نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 12:57  توسط اسکندر جهانگیری 

(/22/ اینشتین به نقل از کِنِدی، از طرح مخفیانۀ

بهائیان و صوفیان ایران، برای نـفـوذ در دستگاه

مرجعیّت شیعه و درآمدن آنها به لباس روحانیّـت

و همکاری با بهائیان مقیم لبنان و فلسطین و نیـز

وهّابیـها (=عرب های سُنـّی مذهب دشمن شیعه)

در راستای نابود سـازی تـدریجی و آرام تشیّع و

تفکـّر شیعی از درون مدارس دینی (=حوزه ها)

تحت نظارت و برنامه ریزی دقیق و دراز مدّت

سازمان "کا.گ.ب"(اطلاعات شوروی) پرده بر

می دارد... بخشی از گفته های کِنِدی:)

((... آنها نـزد "بروجردی بزرگ" رفتند ... و در

صدد بودند تا با گفتارهایی فریبـنده، آن عالیجناب

را نیز فریب بدهند واز او مجوّزی هم اخذ کـنند!

ولی جناب بروجردی، در عین سکـوت و سادگی

(ظاهر)، بسیار تیزهوش و آگاه اسـت واز جواب

دادن به آنها بنحوی طفره رفت؛ واین سبـب خشم

آنـــهــــا شــــــد!...)).

  نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 4:9  توسط اسکندر جهانگیری 

(/21/ تمایل حمیدرضا وعلیرضا پهلوی به مُتعه

(ازدواج موقت) سبب شد تا عـوامل "کا.گ.ب."

ایشان را به فساد جنسی متهم سازند ... ولی باز

هم آیت الله بروجردی درپاسخ به افرادی که این

شایعات را نزد آن بزرگوار مطرح ساخـتند،این

جواب را دادند:)

((من از ازدواج های موقت ایشان، با سند وثبت

دفترداران قم و تهران، آگاهی دارم؛ و هیچ کدام

از این اتهامات(فساد جنسی آنها) را نمی پذیرم!

[............] )).

(اینجا اینشتین ذیل توضیحات کِنِدی می نویسد:)

(( و من(=اینشتین) دراینجا سخن کِنِدی را قطع

کرده و می نویسم که: طرح ازدواج موقـّت یکی

از درخشانترین طرحهایی است که پیامبر اسلام

و پیشوایان(=امامان) دوازده گانه، بر آن تأکـــید

نموده اند و بگفتۀ " معاصر... ما " آقـای برتِراند

راسِل (*1*)[......]: " تنها مذهبی که روی کـرۀ

زمین، این نیاز غریزی و حیاتی و اجتناب ناپذیر

جوانان را درک نموده و برای جلوگیری از زنـا

و فاحشگی - که اعـمالی خِلاف قانون و فـرهنگ

وعفت عمومی هستند - این عمل قانونمند - یعنی

"ازدواج موقـّت" - را رسماً وضع نموده، مذهب

خرَدمندانۀ شیعه بوده است؛ که اگر این قانون(=

ازدواج موقــّت) جهانی می شـد، دیگر زناکاری

وجود نداشت و عـفـّت، جامعه را فرا می گرفت

وجنایات و اعمال وحشیانه کنترل می شد، و نیز

بیماریهای مقاربتی (مثل ایدز، سوزاک، سیفلیس

و شانکر و...) نابود می شدند؛ و مرد و زنی که

این عمل را قانوناً می پذیرفتـند، متعهّد و مسئول

رسمی عواقب آن بودند؛ خلاصه، تمام اختلالات

روحی،روانی واجتماعی، با همین عـمل(ازدواج

موقت) از میان می رفت!"(*2*).

و اینجاست که بازهم نادانی و حماقت بهائی های

کثیف آشکار میشود که [.......] را بسبب گرایش

به این مسئـله (عقد زناشویی موقـّت) که "مجلسی

بزرگ" نیز در مورد آن بسیار تأکید نموده(*3*)

مورد تمسخر و حمله قرار می دهند ؛ حال آنکـه

اغلب دختران بهایی دچار عارضه های ناشی از

مقاربت های زنـاکـارانـه (یعـنی غـیـر قانونی) و

غـیر بهداشتی شـده انـد! و تعجّب مـن(=اینشتین)

از آقای "راسل" این اسـت که چرا با وجـود ایـن

(سخنان)، در مورد [..........] بدبیـن است و به

شایعات دروغ بهائیان علیه آنها توجّه میکند؟!))

*****************************************

1 ) Bertrand  Russel  1872 - 1970

نویسنده و ریاضیدان بریتانیایی که در سیاست و

جامعه شناسی نیز صاحِب نظر بوده است.

2- این سخنان برتراند راسل در کتاب امیدهای

نو، در دنیای متغیّر، موجود می باشد واحتمالاً

اینشتین نیز آنرا از همین کتاب نقل کرده اسـت.

ولی اختلافاتی جزئی بین عبارات آندو به چشم

میـخورد، که شایـد به این دلیل باشد که اینشتین

مضمون گفته های راسل را نقل نموده،یا اینکه

از مقاله یا کتاب دیگـری از راسل، این سخنان

را به همین شکل نقل نموده باشد.

3- بـِحارُالأنوار، علامۀ مجلسی، جلد 103،ص

297 تا 320،باب10و11 نکاح،اثبات شرعی

نکاح مُتعه(ازدواج موقت)وثواب آن واحکام آن.

  نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 11:59  توسط اسکندر جهانگیری 

(/17/ اینشتین به نقل ازکِنِدی، براساس مدارک

بدست آمده از"کا.گ.ب."(=اطلاعات شوروی)

فاش میسازد که در اوایل سال 1953 (برابر با

1332ش) ، پس از انتشار " دستورنامۀ " شوم

استالین (مـذکـور در شمارۀ 256)، بهائی ها و

صوفی های تهـران، حمیدرضا پهلوی(21ساله)

را ربوده و پس از ضرب و شتم و تهدید شدید،

او را مورد شکنجۀ جنسی قرار داده وچون باز

مقاومت او در عدم افشای اسرار(برنامۀ جهانی

تشیّع) را مشاهده کردند، مشتقاتی از تریاک(؟)

در خون این نوجوان تزریق کرده اند، و بازهم

نتوانستند از او حرفی بیرون بکشند و به ناچـار

او را رها کرده اند. و حمیدرضا این جریان را

تنها برای آیت الله بروجردی نقل کرده و ایشان

وی را دلـداری داده اند ؛ امّا وقتی که برخی از

اطرافیان او را با سرو وضع آشفته دیده اند، به

آنها گفته: "تصادف کرده ام!" تا دامنۀ درگیری

متوجّه برادران و خانواده اش نشود!)..........

 

( /18/ گـریـه کـردن حمـید رضـا نزد آیت الله

بروجردی در اثر افسردگی حاصل پـس از این

وقایع جانکاه وخواهش کردن او ازآن بزرگوار

که مبادا شاه یا علیرضا چیزی بفهمند ).........

 

( /19/ ادامۀ حملات عصبی و تشنـّج نـاشی از

آن شکنجه هـا در حمید رضا، در سال نگـارش

این رساله توسط اینشتین (1954م =1333ش)

وهمچنان عدم آگاهی شاه ازاین قضیّه)...(*۱*).

 

( / 20 / "کا.گ.ب." حمید رضا پهلوی و خود

شاه را به گرایش به نازیسم هیتلری متهـم کرد).

************************************

1- اینجانب ابتدا تصمیم داشتم که چیزی را در

مورد این بخش از ترجمۀ رسالۀ اینشتین فقـید،

ننویسـم. امّا، از آنجا که تمامی این اسناد حاکی

از جنایات بزرگ بهائی ها و درویشها در حق

یک نوجـوان 21 ساله (حمید رضا) بـوده اند،

نتوانستم ازنوشتن خلاصۀ آن صرف نظرکـنم.

امیـدوارم روح حمیدرضا از بنده رنجشی پیدا

نکند؛زیرا گرچه این افشای اسرار خصوصی

او بود، ولی خوانندگان باید بدانـنـد که مدّعیان

"حقوق بشر" ، که بهائیان و دراویـش خود را

در زمرۀ ایشان معرّفی میکنند، چنین کارهای

زشت و جنایات غیر انسانی را مخفیانه انجام

داده و می دهند!! - اسکندر جهانگیری.

  نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 12:7  توسط اسکندر جهانگیری 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM